خداحافظی...
سلام.امیدوارم حال همتون خوب باشه.یه راست میرم سراغ اصل مطلب...
این آخرین آپمه...بعدش خدا میدونه چه بلایی سر وبم میاد...یا خودم می کشمش(حذفش می کنم) یا میذارم خود به خود حذف بشه(بعد از یکسال).فعلن تصمیمم رو نگرفتم.
یه داستانک براتون میذارم و یه توضیح کوچولو آخرش:
گنجشک با خدا قهر بود…….روزها گذشت و گنجشگ با خدا هيچ نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا مي گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان اين گونه مي گفت: مي آيد ؛ من تنها گوشي هستم که غصه هايش را مي شنود و يگانه قلبي هستم که دردهايش را در خود نگاه ميدارد…..
و سرانجام گنجشک روي شاخه اي از درخت دنيا نشست. فرشتگان چشم به لب هايش دوختند، گنجشک هيچ نگفت و خدا لب به سخن گشود : با من بگو از آن چه سنگيني سينه توست.
گنجشک گفت : لانه کوچکي داشتم، آرامگاه خستگي هايم بود و سرپناه بي کسي ام. تو همان را هم از من گرفتي. اين طوفان بي موقع چه بود؟ چه مي خواستي؟ لانه محقرم کجاي دنيا را گرفت ه بود؟ و سنگيني بغضي راه کلامش بست.
سکوتي در عرش طنين انداخت فرشتگان همه سر به زير انداختند. خدا گفت:ماري در راه لانه ات بود. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آن گاه تو از کمين مار پر گشودي.
گنجشگ خيره در خدائيِ خدا مانده بود.
خدا گفت: و چه بسيار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمني ام برخاستي! اشک در ديدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چيزي درونش فرو ريخت …
هاي هاي گريه هايش ملکوت خدا را پر کرد.
توضیح : امیدوارم توی این یکسال و خورده ای که با شماها دوستان عزیز بودم تونسته باشم با آپهایی که انجام میدم خاطر قشنگتون رو بدست آورده باشم...دل کندن از شماها برام سخته...از تمامی شماها...اگه بخوام اسم بیارم باید تمامی دوستانی که در قسمت پیوندهای وب اسم دارن رو بنویسم که به دلیل زیاد شدن مطلب از آوردن نام دوستان اجتناب می کنم.
اگه تو این مدت با کامنت هایی که میذاشتم کسی رو ناراحت کرده ام از اون میخوام که منو ببخشه...بنی بشره دیگه.من به نوبه ی خود از همه دوستان راضی ام و هیچ بدی ای ندیدم.
موفق و پیروز و خوشبخت باشید.
دوست ندارم خداحافظی کنم پس میگم به امید دیدار...